تبليغاتX
زهیــــر -

 
 

به نام تنها پناه شبهاي باراني

 آنگاه كه تو با با ران عشقت خاك دل مرا

با دستان هنرمندت به گل عشق خود مي سرشتي

و آنگاه كه دمي ا ز خود در من دميدي

من ريشه ها ي تو در زمين شدم و تو

روشنا يي و نور در آسما نها شكوفتي

و حال كه با با ران عشقت به شست وشوي

روح و جسمم آمدي

دستا نم را كاسه ي گدايي قطره هاي عشقت كرده ام

و در پاي نيلوفر مرداب تنها يي ام

به ا نتظا رت ايستاده ا م

و تو با شعله هاي عشقت آمدي و من

با فا نوسي خاموش

منتظر شعله ي تو ام.

 التماس دعا  

 نوشته شده توسط فانوس

در تاريخ 25/7/86

ساعت 22:13



شنبه 1387/06/02 |