تبليغاتX
زهیــــر

 
 

به نام تنها ترين تنهاي من

 دلت ؛  اگر در نظري تنگ به راهي افتاد ،

ياد من باش ؛  كه راهي هستم .

ياد راهي كه نگاهت روزي ،

از روزنه ي سوزني ،  دلت ،  پيدا كرد .

راهش مثل يك رويا بود .

مثل ، شهر سهراب ، پشت آن درياها ... .

روزنه كوچك بود ،

تنگي اش از دل تنگ يك ، خاك كبود .

نورش از يك ، روح اهورايي ، بود .

و از آن سوي راه ؛ نوايي با ، زمزمه ي باد تورا مي خواند .

كه صميمانه از ، غربت تو ، مي گويد .

نور آن قلب تو را روشن كرد ،

جاي آن ، شمع سوخته ي كنج دلت .

شمع طالب سوختن و نور عظيم ،

اما نفسش غرق غبار غفلت ... .

آن نواي صميمانه ي باد ،

كه انگار ، با چنگ دلت ، هم آوا بود ،

كوچ را معنا كرد ؛

كه براي تو سرود ؛

شهر تو اينجا نيست ؛

خانه ات ، دلگير است ، دلتنگ است ؛

زوزه اي باد كشيد .

دل تنگت لرزيد .

پاها سست شدند .

ولي ،دل تو ،شيفته تر،آشنا تر .

همه شب چشم به راهي مي دوخت ،

كه همسفرانش ،

آسمان با دل پاك ،كوير با دل سوخته ي باراني ،و ... همه... دنيا بود .

 هنوز هم اگر روزي ،دلت در نظري تنگ به راهي افتاد ،

 ياد آن پاك اهورايي باش ؛

كه همچنان ،همسفرت ، منتظرت ،بي قرارت مانده .

 التماس دعا

نوشته شده توسط : فانوس

در تاريخ ،9/6/1387

در ساعت ،12:40

  



جمعه 1387/07/12 |