به نام تنها ترين تنهاي من
دلت ؛ اگر در نظري تنگ به راهي افتاد ،
ياد من باش ؛ كه راهي هستم .
ياد راهي كه نگاهت روزي ،
از روزنه ي سوزني ، دلت ، پيدا كرد .
راهش مثل يك رويا بود .
مثل ، شهر سهراب ، پشت آن درياها ... .
روزنه كوچك بود ،
تنگي اش از دل تنگ يك ، خاك كبود .
نورش از يك ، روح اهورايي ، بود .
و از آن سوي راه ؛ نوايي با ، زمزمه ي باد تورا مي خواند .
كه صميمانه از ، غربت تو ، مي گويد .
نور آن قلب تو را روشن كرد ،
جاي آن ، شمع سوخته ي كنج دلت .
شمع طالب سوختن و نور عظيم ،
اما نفسش غرق غبار غفلت ... .
آن نواي صميمانه ي باد ،
كه انگار ، با چنگ دلت ، هم آوا بود ،
كوچ را معنا كرد ؛
كه براي تو سرود ؛
شهر تو اينجا نيست ؛
خانه ات ، دلگير است ، دلتنگ است ؛
زوزه اي باد كشيد .
دل تنگت لرزيد .
پاها سست شدند .
ولي ،دل تو ،شيفته تر،آشنا تر .
همه شب چشم به راهي مي دوخت ،
كه همسفرانش ،
آسمان با دل پاك ،كوير با دل سوخته ي باراني ،و ... همه... دنيا بود .
هنوز هم اگر روزي ،دلت در نظري تنگ به راهي افتاد ،
ياد آن پاك اهورايي باش ؛
كه همچنان ،همسفرت ، منتظرت ،بي قرارت مانده .
التماس دعا
نوشته شده توسط : فانوس
در تاريخ ،9/6/1387
در ساعت ،12:40
