به نام تنها ترين تنهاي عاشق
ديرگاهيست كه خلوتگاه من ابريست .
ديرگاهيست كه فراموش كرده ام كسي منتظر است .
و ديرگاهيست كه سينه لم سردي هوا را تجربه نكرده است .
ديرگاهيست كه دگر خواب نمي بينم . . . .
و ديرگاهيست كه دگر نمي تابم .
وديرگاهيست كه دگر دير شده ،
اما من هنوز منتظر قافله ي صبح مانده ام .
ديرگاهيست كه زمان مي تازد و من نمي دانم
مي ايستم ، مي بارم ، مي خشكم ، مي شكنم ،
يا كه فرياد سكوت سر مي دهم و مي رانم و از ياد مي برم و از ياد مي روم .
ديرگاهيست كه خواب چلچله ها را مي بينم كه در افق هاي دور به دنبال تو مي گردند .
ديرگاهيست كه فكر مي كنم دگر براي راه رفتن دير شده .
انگار همين ديروز بود :
كه گريه هاي كودكانه و زخم هاي دستها و زانوهايم ،
مرا به آغوش گرم مادر مهمان مي كرد .
و حال ديرگاهيست كه منتظر مسافر بارانم كه مرا در آغوش كيرد .
انگار همين ديروز بود كه درس فصل ها را آموختيم
بهار ، تابستان ، پائيز ، زمستان .
و انگار همين ديروز بود كه آنها را سر لوحه زندگيمان كرديم .
سرد شديم ، سوختيم ، شكستيم ، خورد شديم و . . . .
و ديگر يادي نكرديم و از ياد رفتيم ،
وديرگاهيست كه از ياد برديم همه ي آنهايي كه بايد مي ماند و براي بودن ها رفت .
ديرگاهيست كه اسير شده ايم ،
پيله مي سازيم و فراموش مي كنيم كه روزي بايد آن را شكافت .
ديرگاهيست يادي از پروانه ي درون قلبمان نمي كنيم .
و ديرگاهيست مهمان تپشهاي گرمش شده ايم ، با آرامش آن آراميم و با بي قراريش بي قراريم .
آري فقط در ااسارتيم و فراموش كرده ايم و فراموش شده ايم .
او هست و ما نيستيم .
او مي بخشد و ما نمي بخشيم .
او زنده مي كند و ما مي ميرانيم .
او سخت در آغوشمان مي گيرد و ما احساسش نمي كنيم .
او از پيله رهائيمان مي بخشد و ما مغرور رنگهاي بالهايمان مي گرديم .
و باز هم خواب مي بينم .
انتظار مي كشي كه خواب مرا بخواني ؟
خوابي كه باهم ساخته ايم ؟!
در ظلمات و تاريكي كه باهم شريكش شده ايم .
خوابي كه چشمانش تر شده است و اميد آن دارد كه به سوي نوري ، عبوري باز گردد .
آري مي گويم خوابم چه بود .
خواب ديدم مسافري را كه روزي از آسمان آمده بود ، كه قرار بود فقط مهمان باشد ،
آن هم چند روزي ، در كنار بزرگي كه همبشه عاشق و پناه او بود .
اما اين مسافر فراموش كرد كه همراهي دارد كه به جانش گره خورده بود ،
كه از او آمده بود و بايد به سوي او باز مي گشت .
اين مسافر راهي شد،
شادي كرد و يادش بود كه عاشقي هست؛
گريست و زمين خورد اما يادش رفت كه عاشقي هست؛
خوش گذراند اما شكر نكرد؛
شكست اما گلايه كرد و ناليد؛
سوخت اما نساخت؛
و حال اين مسافر به انتهاي خواب من رسيده و؛
مي داند كه او هست اما ما نيستيم ؛
كه او عشق است و عشق مي ورزد ، اما ما عشق را بازيچه كرده ايم ؛
و باز هم افسوس
و باز هم هزاران هزار افسوس
كه او هست و ما يادمان رفته كه او هست .
و ديرگاهيست كه شعله هاي فانوسمان را با آه دلبستگي هاي بي جايمان خاموش كرده ايم .
و افسوس و صد هزار افسوس
كه حتي چشمانمان ديگر سويي براي ديدن اين عشق و اين نور را ندارد .
و كاش بياييم براي اين مسافر كوچك كه هنوز مهمهن صداي تپشهايش هستيم و يادي از آن نمي كنيم
دعا كنيم .
و به ياد پروانه بيندازيم كه روزي اين پيله را براي به مقصد رسيدن بافته
و باي آن را بشكافد .
و كاش به ياد هم بيندازيم كه او هست اما ما نيستيم .
و كاش باشيم براي همه ي بودن ها .
نوشته شده توسط فانوس
23/12 /1386
ساعت ، 11 :16

سلام خدمت همه ي دوستان عزيزم.
اميدوارم كه سال خوبي و پشت سر گذاشته باشين و سال خوبي و پيش رو داشته باشين.
با آرزوي بهترينها براي همه ي شما عزيزان.
در پناه حق باشيد و سال نومبارك.
(راستي وقت دعا اين حقير و فراموش نكنيد).

خدايا
نسيمي وزيد از باغ دوستي ، دل فدا كرديم .
بويي يافتيم از خزينه ي دوستي ،ملك جهان نهاديم .
برقي تافت از مشرق حقيقت ،
آب و گل كم انگاشتيم و دو گيتي بگذاشتيم .
يك نظر كردي ، در آن نظر بسوختيم و بگداختيم .
بيفزاي نظري و اين سوخته را نظر ساز .
مي زده را دارو و مرهم مي بود .
التماس دعا.
