تبليغاتX
زهیــــر

 
 

به نام تنها ترين تنهاي عاشق

 

ديرگاهيست كه خلوتگاه من ابريست .

ديرگاهيست كه فراموش كرده ام كسي منتظر است .

و ديرگاهيست كه سينه لم سردي هوا را تجربه نكرده است .

 

ديرگاهيست كه دگر خواب نمي بينم . . .  .

و ديرگاهيست كه دگر نمي تابم .

وديرگاهيست كه دگر دير شده ،

اما من هنوز منتظر قافله ي صبح مانده ام .

 

ديرگاهيست كه زمان مي تازد و من نمي دانم                                     

                                  مي ايستم ، مي بارم ، مي خشكم ، مي شكنم ،

يا كه فرياد سكوت سر مي دهم و مي رانم و از ياد مي برم و از ياد مي روم .

ديرگاهيست كه خواب چلچله ها را مي بينم كه در افق هاي دور به دنبال تو مي گردند .

ديرگاهيست كه فكر مي كنم دگر براي راه رفتن دير شده .

 

 

انگار همين ديروز بود :

كه گريه هاي كودكانه و زخم هاي دستها و زانوهايم ،

مرا به آغوش گرم مادر مهمان مي كرد .

و حال ديرگاهيست كه منتظر مسافر بارانم كه مرا در آغوش كيرد .

 

 

انگار همين ديروز بود كه درس فصل ها را آموختيم

                                                بهار ، تابستان ، پائيز ، زمستان .

و انگار همين ديروز بود كه آنها را سر لوحه زندگيمان كرديم .

                                                سرد شديم ، سوختيم ، شكستيم ، خورد شديم و . . .  .

و ديگر يادي نكرديم و از ياد رفتيم ،

وديرگاهيست كه از ياد برديم همه ي آنهايي كه بايد مي ماند و براي بودن ها رفت .

 

 

ديرگاهيست كه اسير شده ايم ،

پيله مي سازيم و فراموش مي كنيم كه روزي بايد آن را شكافت .

ديرگاهيست يادي از پروانه ي درون قلبمان نمي كنيم .

و ديرگاهيست مهمان تپشهاي گرمش شده ايم ، با آرامش آن آراميم و با بي قراريش بي قراريم .

 

آري فقط در ااسارتيم و فراموش كرده ايم و فراموش شده ايم .

 

او هست و ما نيستيم .

او مي بخشد و ما نمي بخشيم .     

او زنده مي كند و ما مي ميرانيم .

او سخت در آغوشمان مي گيرد و ما احساسش نمي كنيم .

او از پيله رهائيمان مي بخشد و ما مغرور رنگهاي بالهايمان مي گرديم .

 

و باز هم خواب مي بينم .

انتظار مي كشي كه خواب مرا بخواني ؟

خوابي كه باهم ساخته ايم ؟!

در ظلمات و تاريكي كه باهم شريكش شده ايم .

خوابي كه چشمانش تر شده است و اميد آن دارد كه به سوي نوري ، عبوري باز گردد .

 

آري مي گويم خوابم چه بود .

خواب ديدم مسافري را كه روزي از آسمان آمده بود ، كه قرار بود فقط مهمان باشد ،

آن هم چند روزي ، در كنار بزرگي كه همبشه عاشق و پناه او بود .

اما اين مسافر فراموش كرد كه همراهي دارد كه به جانش گره خورده بود ،

كه از او آمده بود و بايد به سوي او باز مي گشت .

اين مسافر راهي شد،

                  شادي كرد و يادش بود كه عاشقي هست؛

                  گريست و زمين خورد اما يادش رفت كه عاشقي هست؛

                  خوش گذراند اما شكر نكرد؛

                  شكست اما گلايه كرد و ناليد؛

                  سوخت اما نساخت؛

و حال اين مسافر به انتهاي خواب من رسيده و؛

مي داند كه او هست اما ما نيستيم ؛

كه او عشق است و عشق مي ورزد ، اما ما عشق را بازيچه كرده ايم ؛

 

 

و باز هم افسوس

و باز هم هزاران هزار افسوس

كه او هست و ما يادمان رفته كه او هست .

 

و ديرگاهيست كه شعله هاي فانوسمان را با آه دلبستگي هاي بي جايمان خاموش كرده ايم .

 

 

و افسوس و صد هزار افسوس

كه حتي چشمانمان ديگر سويي براي ديدن اين عشق و اين نور را ندارد .

 

و كاش بياييم براي اين مسافر كوچك كه هنوز مهمهن صداي تپشهايش هستيم و يادي از آن نمي كنيم

دعا كنيم .

و به ياد پروانه بيندازيم كه روزي اين پيله را براي به مقصد رسيدن بافته

و باي آن را بشكافد .

و كاش به ياد هم بيندازيم كه او هست اما ما نيستيم .

و كاش باشيم براي همه ي بودن ها .

 

نوشته شده توسط فانوس

23/12 /1386

ساعت ، 11 :16 

 

 

سلام خدمت همه ي دوستان عزيزم.

اميدوارم كه سال خوبي و پشت سر گذاشته باشين و سال خوبي و پيش رو داشته باشين.

با آرزوي بهترينها براي همه ي شما عزيزان.

در پناه حق باشيد و سال نومبارك.

(راستي وقت دعا اين حقير و فراموش نكنيد).

 

خدايا

نسيمي وزيد از باغ دوستي ، دل فدا كرديم .

بويي يافتيم از خزينه ي دوستي ،ملك جهان نهاديم .

برقي تافت از مشرق حقيقت ،

آب و گل كم انگاشتيم و دو گيتي بگذاشتيم .

يك نظر كردي ، در آن نظر بسوختيم و بگداختيم .

بيفزاي نظري و اين سوخته را نظر ساز .

مي زده را دارو و مرهم مي بود .

 

التماس دعا.                                                              

 



چهارشنبه 1386/12/29 |