به نام تنها ترين تنهاي من... .
(مسافر)
من از دوردستها آمدم و فقط رهگذرم ،
توشه ام عشق است و يك سجاده ي نور ،
من به مهماني خاك آمده ام ،
من فقط رهگذرم ،
در پي آسمان مي گردم ،
من نشاني دارم . . . ،
از پاكي قطره ها ، تا روشنايي ستاره گان ،
و در آن دور دست ها ، صدايي ست كه مرا مي خواند،
راهيست ميان ما كه از زمين مي گذرد،
من مسافرم . . . ،
تنهايم . . . ،
(همراهم : كوله باري از خيال او ،حضور او ، و سجاده ي نوريست كه پهن بيكران خانه ي اوست)
من اسير قفسي در زمين شده ام ،
اسير يك خاك . . . ،
و در اينجا ، حضوري نباتي تو را غرق مي كند ،
اينجا براي ستاره شدن بايد سوخت . . . ،
اينجا براي رود شدن بايد همراه شد و به قطره بودن غناعت نكرد،
بايد راهي شد . . .
راهنمايي داري ؟!
راهنمايت گل سرخ باغچه ي دلتنگيست ،
چله پروانه . . . ،
سوختن شمع ،
اروج كودك ديروز به بام ملكوت ،
راهنمايت خاكيست كه در آن اسيري . . . ،
آري من مسافرم و همسفرم ، تنهايي ست ،
بايد بروم ،
آسمان منتظر است .
التماس دعا

چيزي مرا به قسمت بودن نمي برد ، از واژه هاي دو وجهي تكرار خسته ام .
من بي روح ترين روح اين حوالي ام ، از بودن مكرر بر دار خسته ام .
من با عبور ثانيه ها خورد مي شوم ، از حمل اين جنازه ي هشيار خسته ام .
من از من ، من از تن ، من از ديوارهاي سر به فلك كشيده نيز خسته ام .
من بي صدا ترين ساز اين ديارم ، من بي رنگ ترين ، رنگ شاد زندگي ام .
من زنده ترين مرده ي عالمم ، من تنهاترين ، تنهاي خاكم
من . . . ، من . . . ، من . . . .
(احمد شاملو)
