به نام خدا
سلام به دوستان عزيز داستان زير بر گرفته از سخنان اشو نويسنده بزرگه كه دركتاب( آفتاب در سايه) نوشته شده بود و من خواستم كه شما عزيزان هم اين داستان و خونده و ازش بهرمند بشين.
اميدوارم كه اينطور باشه......
ازابن خفيف شيرازي نقل است:
شنيده بودم كه دو استاد بزرگ در مصربه سرمي برند،
پس شتاب كردم تا به فيض حضورنائل گردم.
وقتي رسيدم آن دومعلم بزرگ را درحال مراقبه ديدم.
سه بارسلام كردم.
اما پاسخي نشنيدم.
من نيزبا ايشان چهارروزرا به مراقبه گذرا ندم.
هرروزعاجزانه تقاضا مي كردم با من سخني بگويند.
با من كه چنين راه طولاني را پشت سرگذارده بودم.
سرانجام اوكه جوان تربود چشم ازهم گشود:
(ابن خفيف ،زندگي بس كوتاه است،
ازهمان قدركه باقي مانده توشه برگيرتا وجود را عميق تركني.
وقت خود را با احوال پرسي وتعارف تلف مكن!)
ازاوخواستم به اندرزي دلم شاد كند:
(درحضوركساني باش كه تورا به ياد خالقت مي اندازند،
كساني كه ازعقل سخن نمي گويند،خود عين آنند).
اين بگفت ودوباره به مراقبه مشغول شد.
آري وقت تنگ است. پس بگذارموسيقي آغازگردد.
التماس دعا
