پای بر دل کویر.چشم بر آسمان صاف دوخته
دل به باران باخته ودست به دست نسیم داده
گریزان از تمام حیاحوی دنیا. به دنبال رهی می گردم
تا که دستان مرا. تا که پاهای مرا.از تمام این زنجیرها
برهاند شاید ...!
کوله باری از امیدی سرخوش دردل پای بر رهی می گذارم
تاریک وفارق از نوری گرم تا که راه را دریابم
اشک بر دیده .ذکربرلب .پای لرزان .دل هراسان می روم
می روم سوی کسی که مرا فراخواند به راه
تا که دریابم او را تا که شوم قطره ای از اقیانوس وجودش
غرق در ظلمت و تنها به دنبال رهی می گردم
که مرا سوی منزلگه دوست برد
این چه نوریست که خیره می کند دیده ی گریان مرا
این چه صدایست که می گوید آرام تر
این چه کسی ست که در تاریکی دست مرا در دست گرفته
و مرا می خواند به سوی خود
کیستی در دل این تاریکی که مرا می خوانی
آمد ندائی که ای دوست من همان اقیانوسم
گویم پس مرا فرو بر در خود تا که هراسان نروم در این راه
لبخند زنان می گوید: دریا دردل خود آرزو دارد که روزی شود اقیانوس
تو که یک قطره ای بیش نیستی چرا می خواهی ؟...
گویم من آن قطره ی تنهایم که ازدیده ی آسمان آمده ام
از دل پر درد اقیانوس
اقیانوس لحظه ای بی تلاطم ماند
گفت:رود به فکر دریاست ودریا در فکر اقیانوس
ولی قطره کجاشت ...!
گفتم در کنار همه ی قطره های دیگر در مسیری که می رسد به اقیانوس
اقیانوس گفت:پس بیا و رفت
گفتم چه گونه با کدام نشانه
گفت :با صدای تلاطم هایم یا سوار بر امواج تا که رسی بر ساحل
گفتم چرا با خود نمی بریم
گفت:در راه بیا
گفتم چرا در راه .چرا تنها .چرا بی تو .چرا...!
گفت سخت است قطره شود ابر
رنجور است که ابر پاره ی تن خود را رها کند شود باران وقطره
سخت است قطره شود رود و رود شود دریا
پس بکوش تا دریا شوی با دلی دریائی
تا شوی اقیانوس با دلی پر ز درد تمام دریاها و قطره ها و رودها ...!
گفتم رهایم کردی و رفتی ماندم تنها در مسیری پر ز دام ودره
در دلم پر ز آشوب ادامه ی راه گفت:می رسی تا می توانی بیا وبیا

