تبليغاتX
زهیـــــــــــــــــــــــــر



به نام تنهاترين تنهاي من...       

 

امروز همش دنبال جمله و متن مي گشتم كه بتونم همه ي اوني كه تو دلم بود و بريزم بيرون.اما هر چي به دل نوشته هاي خودم نگاه كردم و هرچي هم سرم و كردم تو كتابها از سهراب سپهري ، حسين پناهي و اخوان ثالث گرفته تا .........................بقيه شاعرها و نويسنده ها هيچي هيچي هيچي.

خلاصه كلي متن خوندم همش قشنگ بود اما........................

نفهميدم چرا تو نوشتنشون مردد بود كه يهو...............

ياد جمله اي افتادم.

(هر آنكس كه من جوياي اويم هم اكنون جوياي من است........)

اين جمله رو چند وقت پيش وقتي كه خونه ي يكي از عزيزانم بودم خوندم.

توي اتاق (م.ر.خ)كه من صداش مي كنم (باروني گلم) روي يه تيكه كاغذ نوشته بود و چسبونده بود به آينه اتاقش خوندم.

البته دومين باري بود كه اين جمله رو مي خوندم ولي بعد اون چند ساعت تائتري كه باهم بازي كرديم و ....

با دوباره خوندنش يه حال عجيبي بهم دست داد.

امروزم كه دوباره به ياد همون جمله افتادم ديدم همه ي تلاشم براي پيدا كردن يه متن خوب كه حرف دل هم باشه بي فايدست.

براي همين تصميم گرفتم به قول اون دوست آسموني خيلي ساده حرف دل و بنويسم نه اين كه هي بپيچونمش.

 مي خوام خيلي ساده بگم وقتي داشتم لابه لاي كتابها دنبال متن مي گشتم از (آسمون سپهري كه برام يه دنياست)تا(پروانه پناهي كه يه زندگيه)تا اخوان ثالث و شاملو و غيره....ديدم هر كدوم دارن به زبان دلشون يه چيزي و فرياد مي زنن ....

كه اونم ...                                     ...زندگيه ، عشقه ، خدا ست .

همين.

واين شعر كه مي گه (اگر با من نبودش هيچ ميلي             چرا ظرف مرا بشكست ليلي؟؟؟)

و يه چيز ديگه اونم اين كه ما اين همه از اول راه مي دوئيم ، داد مي زنيم ، صداش مي كنيم.اما فكرمي كنيم كه نمي شنوه.ولي اون تو قلب آدماست مثل خيلي هاي ديگه....

به قول باروني گلم كه مي گه بعضي اوقات سكوت هم پره حرفه.!!!

و يه چيز ديگه  اونم اين كه بعضي از آدما زبون سكوت دل همديگرو بلدن و خودشونم به زبون سكوت حرف مي زنن.                (يه قدم تو بردار به طرف خدا تا خدا هم صدتا قدم تو رو بكشونه اون بالاها پيش خودش)

و خلاصه اين كه اگر حتي ما نخوايم اون كنارمونه ،عاشقمونه ،به فكرمونه و حرف دلمون و مي شنوه حتي اگه نخوايم بگيم.

و يه تشكر خيلي بزرگ از خداجونم به خاطر اين كه دوستاي خوب و سر راهم گذاشت تا فانوس راهم بشن و راهم و روشن كنند.(مثل باروني گلم و اون دوست آسموني وداداش محمد عزيز ........و همينطور شما عزيزان) 

عصر روز پنجشنبه ست با دلهاي پاكتون براي همه دعا كنيد و براي ظهور هر چه سريعتر مولامون.

التماس دعا از همه ي شما دوستان عزيز.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 18:56  توسط فانوس  



به نام تنها ترين تنهاي من

حجم قفس تنگ است

و من درآن فشرده مي شوم

تا كه شايد پرواز كردن را از سر بگيرم

تا كه شايد حد اقل     بتوانم

روي ميله ي قفس تنم

نقش دريچه اي حك كنم

دستم گير       

             تا پرواز كردن را از سر گيرم

كمكم كن

            تا سياهي هايم را به رنگ خدا درآورم

واي خداي من

به من پرواز كردن را بياموز...

.............................................................................................

 به نام تنهاي من...

هر كجا هستم باشم آسمان  روح  من است

                        آسمان  قلب  من است

                        آسمان مال من است

                       .

                       .

                       .

تقديم به يه دوست آسموني...

(آسمون...........كنار باب الجبرئيل)

(راستي دوستان عزيز خوشحال مي شم يه جمله هم شما از آسمون دلتون بگين.)

التماس دعا

   

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 17:13  توسط فانوس   | 



به نام تنها ترين تنهاي عاشق

 

ديرگاهيست كه خلوتگاه من ابريست .

ديرگاهيست كه فراموش كرده ام كسي منتظر است .

و ديرگاهيست كه سينه لم سردي هوا را تجربه نكرده است .

 

ديرگاهيست كه دگر خواب نمي بينم . . .  .

و ديرگاهيست كه دگر نمي تابم .

وديرگاهيست كه دگر دير شده ،

اما من هنوز منتظر قافله ي صبح مانده ام .

 

ديرگاهيست كه زمان مي تازد و من نمي دانم                                     

                                  مي ايستم ، مي بارم ، مي خشكم ، مي شكنم ،

يا كه فرياد سكوت سر مي دهم و مي رانم و از ياد مي برم و از ياد مي روم .

ديرگاهيست كه خواب چلچله ها را مي بينم كه در افق هاي دور به دنبال تو مي گردند .

ديرگاهيست كه فكر مي كنم دگر براي راه رفتن دير شده .

 

 

انگار همين ديروز بود :

كه گريه هاي كودكانه و زخم هاي دستها و زانوهايم ،

مرا به آغوش گرم مادر مهمان مي كرد .

و حال ديرگاهيست كه منتظر مسافر بارانم كه مرا در آغوش كيرد .

 

 

انگار همين ديروز بود كه درس فصل ها را آموختيم

                                                بهار ، تابستان ، پائيز ، زمستان .

و انگار همين ديروز بود كه آنها را سر لوحه زندگيمان كرديم .

                                                سرد شديم ، سوختيم ، شكستيم ، خورد شديم و . . .  .

و ديگر يادي نكرديم و از ياد رفتيم ،

وديرگاهيست كه از ياد برديم همه ي آنهايي كه بايد مي ماند و براي بودن ها رفت .

 

 

ديرگاهيست كه اسير شده ايم ،

پيله مي سازيم و فراموش مي كنيم كه روزي بايد آن را شكافت .

ديرگاهيست يادي از پروانه ي درون قلبمان نمي كنيم .

و ديرگاهيست مهمان تپشهاي گرمش شده ايم ، با آرامش آن آراميم و با بي قراريش بي قراريم .

 

آري فقط در ااسارتيم و فراموش كرده ايم و فراموش شده ايم .

 

او هست و ما نيستيم .

او مي بخشد و ما نمي بخشيم .     

او زنده مي كند و ما مي ميرانيم .

او سخت در آغوشمان مي گيرد و ما احساسش نمي كنيم .

او از پيله رهائيمان مي بخشد و ما مغرور رنگهاي بالهايمان مي گرديم .

 

و باز هم خواب مي بينم .

انتظار مي كشي كه خواب مرا بخواني ؟

خوابي كه باهم ساخته ايم ؟!

در ظلمات و تاريكي كه باهم شريكش شده ايم .

خوابي كه چشمانش تر شده است و اميد آن دارد كه به سوي نوري ، عبوري باز گردد .

 

آري مي گويم خوابم چه بود .

خواب ديدم مسافري را كه روزي از آسمان آمده بود ، كه قرار بود فقط مهمان باشد ،

آن هم چند روزي ، در كنار بزرگي كه همبشه عاشق و پناه او بود .

اما اين مسافر فراموش كرد كه همراهي دارد كه به جانش گره خورده بود ،

كه از او آمده بود و بايد به سوي او باز مي گشت .

اين مسافر راهي شد،

                  شادي كرد و يادش بود كه عاشقي هست؛

                  گريست و زمين خورد اما يادش رفت كه عاشقي هست؛

                  خوش گذراند اما شكر نكرد؛

                  شكست اما گلايه كرد و ناليد؛

                  سوخت اما نساخت؛

و حال اين مسافر به انتهاي خواب من رسيده و؛

مي داند كه او هست اما ما نيستيم ؛

كه او عشق است و عشق مي ورزد ، اما ما عشق را بازيچه كرده ايم ؛

 

 

و باز هم افسوس

و باز هم هزاران هزار افسوس

كه او هست و ما يادمان رفته كه او هست .

 

و ديرگاهيست كه شعله هاي فانوسمان را با آه دلبستگي هاي بي جايمان خاموش كرده ايم .

 

 

و افسوس و صد هزار افسوس

كه حتي چشمانمان ديگر سويي براي ديدن اين عشق و اين نور را ندارد .

 

و كاش بياييم براي اين مسافر كوچك كه هنوز مهمهن صداي تپشهايش هستيم و يادي از آن نمي كنيم

دعا كنيم .

و به ياد پروانه بيندازيم كه روزي اين پيله را براي به مقصد رسيدن بافته

و باي آن را بشكافد .

و كاش به ياد هم بيندازيم كه او هست اما ما نيستيم .

و كاش باشيم براي همه ي بودن ها .

 

نوشته شده توسط فانوس

23/12 /1386

ساعت ، 11 :16 

 

 

سلام خدمت همه ي دوستان عزيزم.

اميدوارم كه سال خوبي و پشت سر گذاشته باشين و سال خوبي و پيش رو داشته باشين.

با آرزوي بهترينها براي همه ي شما عزيزان.

در پناه حق باشيد و سال نومبارك.

(راستي وقت دعا اين حقير و فراموش نكنيد).

 

خدايا

نسيمي وزيد از باغ دوستي ، دل فدا كرديم .

بويي يافتيم از خزينه ي دوستي ،ملك جهان نهاديم .

برقي تافت از مشرق حقيقت ،

آب و گل كم انگاشتيم و دو گيتي بگذاشتيم .

يك نظر كردي ، در آن نظر بسوختيم و بگداختيم .

بيفزاي نظري و اين سوخته را نظر ساز .

مي زده را دارو و مرهم مي بود .

 

التماس دعا.                                                              

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 22:28  توسط فانوس   | 



 به نام تنها ترين تنهاي من... .

 (مسافر)

 من از دوردستها آمدم و فقط رهگذرم ،

 توشه ام عشق است و يك سجاده ي نور ،

 من به مهماني خاك آمده ام ،

 من فقط رهگذرم ،

 در پي آسمان مي گردم ،

 من نشاني دارم . . .  ،

 از پاكي قطره ها ، تا روشنايي ستاره گان ،

 و در آن دور دست ها ، صدايي ست كه مرا مي خواند،

 راهيست ميان ما كه از زمين مي گذرد،

 من مسافرم . . .  ،

 تنهايم . . .  ،

 (همراهم : كوله باري از خيال او ،حضور او ، و سجاده ي نوريست كه پهن بيكران خانه ي اوست)

 من اسير قفسي در زمين شده ام ،

 اسير يك خاك  . . .  ،

 و در اينجا ، حضوري نباتي تو را غرق مي كند ،

 اينجا براي ستاره شدن بايد سوخت . . .  ،

 اينجا براي رود شدن بايد همراه شد و به قطره بودن غناعت نكرد،

 بايد راهي شد . . .

 راهنمايي داري ؟!

 راهنمايت گل سرخ باغچه ي دلتنگيست ،

 چله پروانه . . . ،

 سوختن شمع ،

 اروج كودك ديروز به بام ملكوت ،

 راهنمايت خاكيست كه در آن اسيري . . .  ،

 آري من مسافرم و همسفرم ، تنهايي ست ،

 بايد بروم ،

 آسمان منتظر است .

 التماس دعا

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 13:44  توسط فانوس  



 چيزي مرا به قسمت بودن نمي برد ، از واژه هاي دو وجهي تكرار خسته ام .

 من بي روح ترين روح اين حوالي ام ، از بودن مكرر بر دار خسته ام .

 من با عبور ثانيه ها خورد مي شوم ، از حمل اين جنازه ي هشيار خسته ام .

 من از من ، من از تن ، من از ديوارهاي سر به فلك كشيده نيز خسته ام .

 من بي صدا ترين ساز اين ديارم ، من بي رنگ ترين ، رنگ شاد زندگي ام .

 من زنده ترين مرده ي عالمم ، من تنهاترين ، تنهاي خاكم

 من . . . ، من . . . ، من . . .  .

 (احمد شاملو)

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 13:33  توسط فانوس   | 



به نام تنهاترين تنهاي من . . .  .

امام حسين در نيايش دكتر شريعتي

 

با تو چه بگويم اي حسين ؟

(شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين هايل)

و تو اي چراغ راه ،

اي كشتي رهايي ، اي خوني كه  از آن نقطه ي صحرا ، جاودان مي طپي ، و مي جوشي ، و در بستر زمان جاري  هستي ، و بر همه ي  نسل ها  مي گذري ، و هر  زمين  حاصلخيزي  را  سيراب  خون  مي كني ، و هر بذر شايسته  را ، در زير خاك ، مي شكافي ، و مي شكوفايي ، و هر  نهال  تشنه اي  را  به  برگ  و  بار حيات  و خرمي  مي نشاني ،

اي  آموزگار  شهادت !

برقي  از آن  نور را  بر  اين  شبستان  سياه  و نوميد  ما  بيفكن ،

قطره اي  از آن  خون  را  در بستر خشكيده  و نيم مرده ي  ما  جاري  ساز ،

و  تفي  از آتش  آن  صحراي  آتش خيز  را  به  اين  زمستان  سرد  و  فسرده ي  ما  ببخش .

اي  كه  مرگ سرخ  را  برگزيدي  تا  عاشقانت  را  از  مرگ سياه  برهاني ،

تا  با  قطره ي  خونت ، ملتي  را  حيات  بخشي ، و  تاريخي  را  به  طپش  آري ، و كالبد  مرده  و  فسرده ي عصري  را  گرم  كني ، و بدان  جوشش و خوروش  زندگي  و عشق و اميد  دهي !

ا يمان  ما ، ملت  ما ، تاريخ  فرداي  ما ، كا لبد  زمان  ما ، 

به تو و خون تو محتاج است .

    

التماس دعا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 8:54  توسط فانوس   | 



به نام خدا

من امشب مست حضور كسي هستم،

كه مرا به سوي بيكران ارغواني خود فراخواند،

وميانمان،پل ساخت،

و از رو زنه ها بر من تابيد،

و از بيكران خود در من دميد،

واز برايم بسيار باريد.... .

و نغمه ي زندگي را در گوشم نجوا كرد،

و حال من با شاخه ي نوري كه او خود روزي به من هديه كرده بود.... .

در پاي آسمان به انتظارش ايستاده ام.

التماس دعا 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 10:23  توسط فانوس  



به نام خدا

درمرداب خوابها ، درحضورآينه ها.

درشكست دلها ، به دنبال خودم مي گردم.

درعبوررودها ، درريزش ابرها... .

به دنبال خودم مي گردم.

مي شكنم سكوتم را درحضوردريا.

همراه مي كنم دلم را به رزم آوران نور.

وهراسان ازعبوري سرد.

به دنبال رهي مي گردم.

تادراين زمستان ، مرا ازاين مرداب يخزده ،

به بهاردلهاي عاشقي هدايت كند.

تا وجودم ازبهارومرداب نيلوفروجودشان،

ازسربگيرم.

تا شوم آنچه كه بايد بشوم.

التماس دعا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 10:19  توسط فانوس  



به نام خدا

دلم اندازه ي يك آسمان خون است.

تو خود گفتي كه دردل شكسته خانه داري.

مرادرياب ، مرادرياب ، كه درياي دل خونم دگر لبريز عشق توست.

مرادرياب ، كه مرداب وجودم مهتاج حضورتوست.

مرادرياب.

التماس دعا

آن لحظه كه از نياز انسان دارد نه كم از هواي ديوان

يك دانه ي گندم طلايي از تشت طلا گران بها تر

در حادثه هاي ناگهاني سالم ز مريض مبتلا تر

آسوده نباش كه بينيازي يك آن دگر پر از نيازي

آنجا كه تو فرعون زماني در تيرس باد خزاني

التماس دعا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 10:15  توسط فانوس  



به نام تنها ترين تنها...

محبوبم اگر براي اين به سوي تو مي آيم

كه مرا از شعله هاي دوزخ نجات بخشي،

بگذار كه در آن بسوزم.

واگر براي آن به سوي تو مي آيم

كه لذت بهشت را به من ببخشي

بگذار كه درهاي بهشت به رويم بسته شوند.

اما اگر براي خاطر تو به سويت مي آيم،

محبوبم          

مرا از خويش مران!

متبركم كن

تا در كنار زيبايي جاودانه ات تا ابد لانه كنم.

.Rabia.

به قلب خويش بنگر

آنجا سلطان تو،مسكن دارد،

و راه رسيدن به او،راه عشق است!

به او ،و نه خويش عشق بورز!

همچون او انديشه كن.

نفس كوچك خود را رها كن

و در درگاه نيلوفرين او

كمال سرور را پيدا كن.

Guru nanak

 

خدايا    مرا به ابتذال آرامش خوشبختي مكشان،اضطرابهاي بزرگ

،غم هاي ارجمند و حيرت هاي عظيم را به روحم عطا كن.لذت ها را به

بندگان حقيرت ببخش و دردهاي عزيز بر جانم ريز.

دكتر علي شريعتي.

 

خدايا    آتش مقدس شك را آنچنان در من بيفروز تا همه ي يقين هايي را كه

در من نقش كرده اند،بسوزد،وآنگاه،از پس توده ي اين خاكستر،لبخند مهراوه

بر لبهاي صبح يقيني،شسته از هر غبار طلوع كند.

دكتر علي شريعتي.

 

عشق شما را همچون پوست دانه هاي گندم درآغوش مي گيرد و شمارا پاك مي گرداند،

تا عريانيتان را آشكار كند.شما را الك مي كند تا از خس و خاشاك و پوسته هايتان جدا سازد.

شمارا آرد مي مند تا همچون برف پاك و سپيد شويد.شما را با اشك هايش خمير مي كند تا نرم

گرديد و آنگاه شما را در آتش مقدس خود مي پزد تا نان مقدسي شويد براي سفره ي مقدس خداوند.

جبران خليل جبران

 

التماس دعا

 

 

راستی دوستای عزیزم نظر یادتون نره.

درسته که من دیر آپ کردم ولی این بار دست پر اومدم.

پس شما هم لطف کنید راجع به همه ی متن هام نظرات پر بارتون و بگین

همیشه نورانی باشید

التماس دعا

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 10:9  توسط فانوس   | 




http://fanos-oghianos.blogfa.com/