تبليغاتX
زهیــــر

 
 

زني بود با لباسهاي کهنه و مندرس، و نگاهي مغموم وارد خواروبار فروشي محله شد و

 با فروتني از صاحب مغازه خواست خواروبار به او بدهد

 به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نميتواند کار کند و شش بچه شان بي غذا مانده اند

 جان لانک هاوس، با بي اعتنايي، محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون

 کند

 زن نيازمند، در حالي که اصرار ميکرد گفت آقا شما را به خدا به محض اين که بتوانم

جان گفت نسيه نمي دهد. پول تان را مي آورم

 مشتري ديگري که کنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را ميشنيد به مغازه دار گفت

 ببين خانم چه مي خواهد، خريد اين خانم با من

 خواربار فروش با اکراه گفت: لازم نيست، خودم ميدهم. ليست خريدت کو؟ لوئيز گفت: اينجاست

" ليست را بگذار روي ترازو. به اندازه وزنش، هر چه خواستي ببر"

 لوئيز با خجالت يک لحظه مکث کرد، از کيفش تکه کاغذي در ‏آورد، و چيزي رويش نوشت و

 ‏‏ آن را روي کفه ترازو گذاشت.

 همه با تعجب ديدند کفه ي ترازو پايين رفت خواروبار فروش باورش نشد. مشتري از سر رضايت خنديد

مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در کفه ي ترازو کرد. کفه ي ترازو برابر نشد، آن قدر چيز

 گذاشت تا کفه ها برابر شدند

 در اين وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوري تکه کاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته شده است

 کاغذ، ليست خريد نبود، دعاي زن بود که نوشته بود: اي خداي عزيزم، تو از نياز من با خبري، خودت آن را

 بر آورده کن  

مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئيز داد و همان جا ساکت و متحير خشکش زد

 لوئيز خداحافظي کرد و رفت

  فقط اوست که ميداند وزن دعاي پاک و خالص چه قدر است

 

 

 

فرا رسیدن ماه رجب و به همه ی شما عزیزان تبریک میگم

تو برداشتن توشه ی آرزوها و دعاهاتون تو این ماه مخصوصا این شب بزرگ(شب برآورده شدن آرزوهاست) برای من حقیر و همه ی بنده های خدا دعا کنید

در پناه حی

التماس دعا



پنجشنبه 1388/04/04 |

 
 
 

بیا خط بکش بر سکوت دلم

بیا بغض این ابررا پاره کن

بیا یک سفر پابه پایم بیا

سکوت دلم را بیا چاره کن

بیا خسته ام از شب و گریه ها

از این قصه تلخ و بی انتها

 بیاخط بکش بر سکوت دلم

هنوز فرصتی هست اما بیا

رها کن سکوتی رو که بین ماست

بیا لحظه لحظه منو تازه کن

که من زنده می شم به لبخند تو

بیا عشقتو با دل اندازه کن

بیا عاشقم باش و باور بکن

که با تو کسی غصه هامو ندید

هنوز اول راه خوشبختیه

بیا آخر این ترانه رسید.

بر گرفته از وبلاگ دوست عزیزم ترنم عشق

http://lovesilver.blogfa.com/



یکشنبه 1388/03/31 |

 
 

به نام تنها پناه  دلها

امشب من هستم و تنهايي آفتاب

امشب من هستم و دل غمگين آسمان

امشب من هستم و كوله باري از هيچ ها

من هستم و تو...

تنهاي تنها...

در سكوتي كه پر از نگاه هاي عاشق تو.

و پر از حراس هاي تهي دل من است .

منم و بار تهي سفر و عشق ،

تويي و نگاه آبي و سكوت پاك آسمان و بهشت ،

امشب منم كه خسته تر از برگريز پاييزم ،

اين منم كه آسمان بي فروغ مهتابم

منم سياهي ستاره ي اميد.

تويي فروغ فروزان خروار آفتاب

و تويي شكوه ، شكوه هاي بهار ،

و تويي تنهايي همه ي تنهايي هاي من .

تويي آسمان پر اميد كوير

تويي سكوت به هم پيوسته ي حرفهاي دل موج

و تويي همه ي بودن ها براي سفر كردن

امشب منم و جان كندن قلم و كاغذ

امشب تويي پرواز راز نهان براي سرودن چشمه ي نور

منم خسته از سفر و مانده در راه و نا اميد

و تويي همه ي هستي و نفس ها براي بودن و رفتن

امشب منم سفر كرده ي روز هاي سياه زمستان

امشب تويي نداي بهار و گرماي مهر و مهتاب

امشب منم اشك شوق ديدگان ماهي

امشب تويي اقيانوس و ميزبان اشكهاي....

تويي كه رازنهاني در اين گنجينه ي سينه

تويي همه ي فريادهاي نهفته در سكوت

تويي شكوفايي همه ي اسارت و تنهايي ها

تويي هدف و نهايت همه ي بي نهايت ها

تويي آسمان تويي بهار تويي عشق

تويي كه تنهاي مني و تويي كه خود تنهايي

و تويي كه بهتر از همه ي بودن هايي

وتويي تنها ترين من.

نوشته شده توسط:فانوس

در تاريخ:30/10/1386

ساعت.23:25

لتماس دعا



دوشنبه 1388/01/17 |

 
 

به نام تنهاترین تنها

دردهاي من نگفتني

دردهاي من نهفتني است

دردهاي من

گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست

درد مردم زمانه است

مردمي که چين پوستينشان

مردمي که رنگ روي آستينشان

مردمي که نام هايشان

جلد کهنه شناسنامه هايشان

درد مي کند

من ولي

تمام استخوان بودنم

لحظه هاي ساده سرودنم

درد مي کند...

به یاد شادروان قیصر امین پور

ا

 



دوشنبه 1387/08/13 |

 
 

به نام تنها ترين تنهاي من

 دلت ؛  اگر در نظري تنگ به راهي افتاد ،

ياد من باش ؛  كه راهي هستم .

ياد راهي كه نگاهت روزي ،

از روزنه ي سوزني ،  دلت ،  پيدا كرد .

راهش مثل يك رويا بود .

مثل ، شهر سهراب ، پشت آن درياها ... .

روزنه كوچك بود ،

تنگي اش از دل تنگ يك ، خاك كبود .

نورش از يك ، روح اهورايي ، بود .

و از آن سوي راه ؛ نوايي با ، زمزمه ي باد تورا مي خواند .

كه صميمانه از ، غربت تو ، مي گويد .

نور آن قلب تو را روشن كرد ،

جاي آن ، شمع سوخته ي كنج دلت .

شمع طالب سوختن و نور عظيم ،

اما نفسش غرق غبار غفلت ... .

آن نواي صميمانه ي باد ،

كه انگار ، با چنگ دلت ، هم آوا بود ،

كوچ را معنا كرد ؛

كه براي تو سرود ؛

شهر تو اينجا نيست ؛

خانه ات ، دلگير است ، دلتنگ است ؛

زوزه اي باد كشيد .

دل تنگت لرزيد .

پاها سست شدند .

ولي ،دل تو ،شيفته تر،آشنا تر .

همه شب چشم به راهي مي دوخت ،

كه همسفرانش ،

آسمان با دل پاك ،كوير با دل سوخته ي باراني ،و ... همه... دنيا بود .

 هنوز هم اگر روزي ،دلت در نظري تنگ به راهي افتاد ،

 ياد آن پاك اهورايي باش ؛

كه همچنان ،همسفرت ، منتظرت ،بي قرارت مانده .

 التماس دعا

نوشته شده توسط : فانوس

در تاريخ ،9/6/1387

در ساعت ،12:40

  



جمعه 1387/07/12 |

 
 

به نام تنها پناه شبهاي باراني

 آنگاه كه تو با با ران عشقت خاك دل مرا

با دستان هنرمندت به گل عشق خود مي سرشتي

و آنگاه كه دمي ا ز خود در من دميدي

من ريشه ها ي تو در زمين شدم و تو

روشنا يي و نور در آسما نها شكوفتي

و حال كه با با ران عشقت به شست وشوي

روح و جسمم آمدي

دستا نم را كاسه ي گدايي قطره هاي عشقت كرده ام

و در پاي نيلوفر مرداب تنها يي ام

به ا نتظا رت ايستاده ا م

و تو با شعله هاي عشقت آمدي و من

با فا نوسي خاموش

منتظر شعله ي تو ام.

 التماس دعا  

 نوشته شده توسط فانوس

در تاريخ 25/7/86

ساعت 22:13



شنبه 1387/06/02 |

 
 

به نام تنها پناه من

كاش مي شد رها شد

از هر آنچه كه مانع رهايي ست .

كاش مي شد وطن عشق را از اسارت

اين خاك بيرون آورد

كاش مي شد تنهائي ، تنهائي ها را

تنها و تنها با تو قسمت كرد .

و كاش مي شد ، فرياد هاي نگون بار سكوت را

تنها در وطن عشق دفن كرد .

كاش مي شد تنها در آسمان نگاه تو اوج گرفت .

كاش مي شد تنها اسير عشق تو شد

و پروانه سان به دور شمع وجود تو چرخيد.

كاش مي شد همه ي اي كاش ها را

براي همه ي بودن ها در آتش مقدس عشق سوزاند.

و كاش ساختن ها فداي همه ي بودن ها شود

براي اينكه تو تنهاترين تنهاي من هميشه بماني .

و كاش اگر قرار است خاكستري از اين خاك بماند

از سوختن در آتشكاه عشق تو باشد .

و كاش....

كاش....

كاش...

تنها تو بماني در وطن عشق من.

التماس دعا  

نوشته شده توسط فانوس

در تاريخ  :25/10/86

در ساعت 17:56

 



سه شنبه 1387/05/15 |

 
 

به نام تنها ترين تنهاي من

 

امشب پنجره غرق سكوت ماه است

و ماه محو سكوت دلهاست.

امشب شايد حتي عشق بر شاخه ي ياسمن و شبوها

                                تاب مي خورد

 

ويا شايد دلي همنشين سكوت نباتي روح مي شود

ويا شايد امشب ستاره اي خود را هديه كرده به دلي

تا كه شاخه ي نوري شود و همدم تنهايي او

امشب حتي شايد لب حوض دل ما گل سرخي

از نفس عطر خدا بشكفد

يا كه شايد دل خسته ي عابري

دل يك فانوس را به گرمي عشق ادامه راه روشن كند

در اين شب پاييزي نسيم نيز گونه هاي برگ

را به گرمي مي بوسد.

امشب شايد كودكي دم درگاه محبت

                                منتظر دست خداست

 

يا يتيمي به نمناكي عشقش

                                 به خدا مي نگرد

 

سر هر ديواري جاي پايي پيداست

سر هر بامي شايد پيچك عاطفه اي مي رويد

شايد حتي در اين شب مهتابي

دل كوچك پنجره ي اتاق من

                                  منتظر باران است

 

التماس دعا

نوشته شده توسط فانوس

در تاريخ 4/7/1386

 



پنجشنبه 1387/05/03 |

 
 

به نام او كه............

گر يار نخواهد حرف دل با كه بگويم

ما را غير او يار و سامان دگر نيست

از عشق حلاكيم و درگاهت را مي طلبيم

گر در نگشايي در كجا سر برآريم

تو بگو كدام ره به در خانه ي تو مي آيد

تا همان راه بگيريم كه تو خود راه گشايي

اين دل ديوانه جز در زدن خانه ي تو جايي ندارد

بگشاي دري كه بيتاب تماشاي تو ماه ايم.

التماس دعا

۸۶/۱۲/۱۷

۱۶:۲۲

(بي قرار سفر)

آسموني من (مسافر مدينه) التماس دعا

همين....



سه شنبه 1387/04/18 |

 
 

به نام تنهاترين تنهاي من...       

 

امروز همش دنبال جمله و متن مي گشتم كه بتونم همه ي اوني كه تو دلم بود و بريزم بيرون.اما هر چي به دل نوشته هاي خودم نگاه كردم و هرچي هم سرم و كردم تو كتابها از سهراب سپهري ، حسين پناهي و اخوان ثالث گرفته تا .........................بقيه شاعرها و نويسنده ها هيچي هيچي هيچي.

خلاصه كلي متن خوندم همش قشنگ بود اما........................

نفهميدم چرا تو نوشتنشون مردد بود كه يهو...............

ياد جمله اي افتادم.

(هر آنكس كه من جوياي اويم هم اكنون جوياي من است........)

اين جمله رو چند وقت پيش وقتي كه خونه ي يكي از عزيزانم بودم خوندم.

توي اتاق (م.ر.خ)كه من صداش مي كنم (باروني گلم) روي يه تيكه كاغذ نوشته بود و چسبونده بود به آينه اتاقش خوندم.

البته دومين باري بود كه اين جمله رو مي خوندم ولي بعد اون چند ساعت تائتري كه باهم بازي كرديم و ....

با دوباره خوندنش يه حال عجيبي بهم دست داد.

امروزم كه دوباره به ياد همون جمله افتادم ديدم همه ي تلاشم براي پيدا كردن يه متن خوب كه حرف دل هم باشه بي فايدست.

براي همين تصميم گرفتم به قول اون دوست آسموني خيلي ساده حرف دل و بنويسم نه اين كه هي بپيچونمش.

 مي خوام خيلي ساده بگم وقتي داشتم لابه لاي كتابها دنبال متن مي گشتم از (آسمون سپهري كه برام يه دنياست)تا(پروانه پناهي كه يه زندگيه)تا اخوان ثالث و شاملو و غيره....ديدم هر كدوم دارن به زبان دلشون يه چيزي و فرياد مي زنن ....

كه اونم ...                                     ...زندگيه ، عشقه ، خدا ست .

همين.

واين شعر كه مي گه (اگر با من نبودش هيچ ميلي             چرا ظرف مرا بشكست ليلي؟؟؟)

و يه چيز ديگه اونم اين كه ما اين همه از اول راه مي دوئيم ، داد مي زنيم ، صداش مي كنيم.اما فكرمي كنيم كه نمي شنوه.ولي اون تو قلب آدماست مثل خيلي هاي ديگه....

به قول باروني گلم كه مي گه بعضي اوقات سكوت هم پره حرفه.!!!

و يه چيز ديگه  اونم اين كه بعضي از آدما زبون سكوت دل همديگرو بلدن و خودشونم به زبون سكوت حرف مي زنن.                (يه قدم تو بردار به طرف خدا تا خدا هم صدتا قدم تو رو بكشونه اون بالاها پيش خودش)

و خلاصه اين كه اگر حتي ما نخوايم اون كنارمونه ،عاشقمونه ،به فكرمونه و حرف دلمون و مي شنوه حتي اگه نخوايم بگيم.

و يه تشكر خيلي بزرگ از خداجونم به خاطر اين كه دوستاي خوب و سر راهم گذاشت تا فانوس راهم بشن و راهم و روشن كنند.(مثل باروني گلم و اون دوست آسموني وداداش محمد عزيز ........و همينطور شما عزيزان) 

عصر روز پنجشنبه ست با دلهاي پاكتون براي همه دعا كنيد و براي ظهور هر چه سريعتر مولامون.

التماس دعا از همه ي شما دوستان عزيز.



پنجشنبه 1387/03/02 |